گفتگو
از مفاخر ادبی و فرهنگی دشت کویر به زودی در همین وبلاگ
از مفاخر ادبی و فرهنگی دشت کویر به زودی در همین وبلاگ
در كر بلا خون پاكش با خاك وقتي عجين شد
هر قطره زان خون كه جوشيد درياي حق اليقين شد
سر تا قدم جلوه ي حق يا نور از نور مشتق
در وصل با نور مطلق مولا موفق ترين شد
از نور پيش از همه نور تا نور بعد از همه نور
نور وجودش سرا سر نورا نيت را نگين شد
حاشا كه مد فون شود نور در خاك و در خون شود نور
هر پاره زان پيكر پاك تا حشر روح زمين شد
خير الانام است نامش عرش برين زير گامش
تا پيكر لاله فامش پر پر چنان ياسمين شد
او با علي مو نمي زد جز بر خدا رو نمي زد
"شاه شهيدان "كه نامش مثل "علي "شاه دين شد
اولین بار که دیدمت :
در بلور اشک مادرم
می درخشیدی و
دسته های سیاه پوش دور و بر
سینه می زدند
اخرین بار که دیدمت :
پیشانی شکافته برادرم
روی دامانت بود و
عاشقان نام تو را
در خط مقدم ایثار
جار می زدند
تا کجا باز ببینمت :
ای تمامت عشق
ای حسین
مجروح غمين و خسته اي بود دلم
اي كاش كه نيمه شب به هنگام نياز
خورشيد به خون نشسته اي بود دلم
اطلاعات هفتگي 1364
آفتاب و آب و آينه
آبشار نقره اي و چلچراغ و ...
هيچ يك از اين نماد هاي روشني
هيچ باغ پر شكوفه اي
هيچ رودخانه اي
به پاي چشمهاي روشنش نمي رسد
نشاط وصل يا اندوه هجران
دلم استاده عمري در وفا تا
كدامين را گزيند راي جانان ؟!
1368اطلا عات هفتگي
چرا تنها تو اشك انگيز پاييز
براي ناله دستا ويز پاييز
تو فصل دلنشين مهرگاني
بهار شاعران پاييز پاييز !!!
آه باران ! ببار و بباران و
بايست :
قطره قطره شرح بده
چه رود است اين ؟!
كه چگونه چرا به چند دريا مي ريزد ؟
من از خودم به سوی خدا می گریزم
دیگر چه گویم اینکه چرا می گریزم؟
باور کنید دست خودم نیست مردم
گر ناگهان ز دست شما می گریزم
گاهی فریب می خورم اینکه بمانم
اما دوباره از همه جا می گریزم
در هر نفس به همسفری خیره هستم
از جاده های وسوسه ...تا می گریزم
چون اهوان گمشده در دشت غربت
از گرگهای بی سرو پا می گریزم
از حجم کوچکی که خودم هستم وهیچ
تا هستی وسیع خدا می گریزم
گذشت عمري به انتظار و عزيز دل از سفر نيامد
نيامدن را چه طاقت آرم ز داغ او هم خبر نيامد
بگويمت يا نه بينوا دل ؟! تو سخت جاني بدان جهان را
به پاي شوق وصال گشتم به دستم از او اثر نيامد
به نو بهاران هزار آمد پرنده بر شاخسار آمد
مرا زمستان دوري او به جاي ماند و به سر نيامد
گشوده سيمرغ بي نشانها پري به پهناي آسمانها
رفيق نيمه رهي شدم پس مرا برون بال و پر نيامد
خيال با او پريدنم را بسان بسمل به خون نشستم
در يغ و دردا كه آفتابي ز شرق اين عقده بر نيامد
نشسته مهرش به روزگاران نشان داغش به لاله زاران
ستاره ريز است چشم ياران شب فراقش سحر نيامد
به دل چه گويم: اگر غريبي چرا هواي سفر نداري ؟
به گريه گويد: ملامت آري مرا از اين بيشتر نيامد